سفر عکاسی

امروز بچه های خانه عکاسان رفتن سفر عکاسی به استان گلستان

من هم خیلی دوست داشتم با اونها برم ولی مشکلاتی باعث شد که نتونم همراهشون باشم. دیروز بعد از جلسه کارگاه عکس دلم گرفت که با اونها نیستم وبیشتر از همه نگران نیما که دست تنهاست توی این سفر .براشون دعا میکنم که اول از همه سالم برن وبرگردن دوم که عکسهای خوبی بگیرن.

این یک ساله توی خانه عکاسان اتفاقات خوب و بد بوده وتمامش پر از خاطرس و به نوعی به بچه ها عادت کردیم وبه نوعی یه خانواده شدیم.

دلم با بچه هاس و در کنارشونم.

برای او به یاد او

از احوالاتم هیچ نمیگم توی این شعر تمام حس وحالم بیان شده

بعد از مدتها دستم به قلم باز شد امید که ادامه بدم وقلم زمین نمونه ..... میدونم اشکال زیاد داره اما مهم اینه که حرف دلمه

  در خوابهای پریشانی 

  رد پای حضور تو 

  می برد به اوج  

  می برد به موج

                   ............ 

  قدم در جای قدمهایت 

                    تا که گم نشوی در مه گرفتگی چشم خفته ام 

  ***  

  میدانم گم میشوی آخر   

  آنگاه است که از خواب بیدار نمی شوم !!!! 

       

جشنواره تابستانی

اول از همه باید بگم که نبودنم به خاطر سفر ده روزه ای بود که به زیارت امام رضا رفته بودم و جدا از اون بعد از آمدن از سفر حس آمدن ومطلب نوشتن نداشتم ولی بعد از سفر با نیما رفتیم عکاسی از برنامه های جشنواره تابستانی .جشنواره ای که ....................

توی جشنهای اینچنینی برنامه های سنتی وآداب ورسوم استانها وفرهنگهای مختلف واجرای

 اونها خیلی زیبا تر از خود جشنوارس و عکاسی از اینها جذابتره