به قول بچه ها تنبلی تا چه اندازه !!!!!!!

ولی خودم میگم این مدت آپدیت کردنم تنبلی نبود بی انگیزگی بود.

باور کنید خیلی سخته این مدت بدونم چیکار کردم و بنویسم عکسها هم که انقدر زیاده نمیتونم انتخاب کنم . خیلی کلی انفاقات رو مرور میکنم. بعد از اتفاقات اون سفر کذایی( که توی پست قبلی گفتم) اولین برنامه عکاسی 22 بهمن بود که عکسهاشو اینجا ببینید

دومین برنامه عکاسی یادواره شهدای تخریب استان همدان بود که عکسهاشو اینجا ببینید

 بعد از اون اربعین بود که عکسهاشو اینجاببینید .

 توی این مدت بطور گریزی عکاسی میکردم یه روز جمعه که قرار بود برم از مسابقه گلف عکاسی کنم که به دلیل بارش باران وبرف خودم کنسلش کردم . خیلی وقت بود که عکاسی از انگشتر فروشهای خیابان اکباتان تو ذهنم بودظهر همون روز رفتم اونجا وبعد از جلب اعتماد شروع به عکاسی کردم و خودم خوشم اومد .

یه مقداری هم از مردمی که برای خرید عید به خیابونها ریخته بودن عکس گرفتم که گزارشم رو کامل کنم یه هو چشمم به اون طرف خیابون اقتاد که یه پهلوان قدیمی معرکه گرفته بود رفتم و در حال عکاسی بودم و از داخل چشمی دوربین داشتم پهلوان رو میدیدم که داره با تندی به طرف من میاد یکمی ترسیدم و اومد وبا صدای بلند به همون سبک پهلوانها بهم گفت آقا نگیر فیلموتو بزار برای کارهای بهتری که میخوام انجام بدم ( بنده خدا دیگه سنی ازش گذشته بود و برنامه هاش هم تکراری وخسته کننده فقط زیاد حرف میزد )

چند وقت بود بچه های حوزه وخانه عکاسان اصرار داشتن قبل از عید بریم سفر عکاسی روزهای آخر تصمیم گرفته شد به طرف شهر خرم آباد حرکت کنیم هرچند من و نیمامردد برای رفتن بودیم . این سفر از همه نظر با تمام سفرها فرق داشت- ولی با وجود فضای سنگین و مسموم من ونیما به خودمون سخت نگرفتیم وکار خودمون رو انجام دادیم - ( یه وقت برای جمع کردن بچه ها ورفتن سفر شور وشوقی داشتیم اما حالا ........ )  ۱۲ شب سفر آغاز شد .صبح زود به خرم آباد رسیدیم.

بعد از عکاسی از قلعه فلک الافلاک و موزه مردم شناسی

بعد از ظهر هون روز نیمابا گروه بیرون نیومد . تصمیم داشتیم بریم از بازار عکاسی کنیم که من از گروه جدا شدم و برای عکاسی به خونه یه پیرمرد که هم کارگاه کوچیک جاجیم وگلیم بافی داشت هم شکسته بند محلی بود رفتم

فردای اون روز تصمیم گرفته شد برای عکاسی بریم روستایی به اسم سنگ تراشان که فوق العاده فضای بکر ونابی داشت بین راه به یه قبرستان قدیمی ومتفاوت برخوردکردیم ودر کنار اون قبرستان روستایی بود و مردم مهربان اونجا ما رو با نان تازه مهمون کردن.

ظهر به روستای سنگ تراشان رسیدیم وبعد از خورن نهار مختصر شروع به عکاسی کردیم

مردمی مهمون نواز صادق ودوست داشتنی که با یه چایی تلخ مهمونمون کردن

در مورد اتفاقات تلخ و حرف وحدیثهای قبل وبعد این سفر چیزی نمیگم چون نمیخوام بیشتر از این ذهن درگیر خودم رو درگیر تر کنم( انقدر درد سر دارم که حوصله حرفها واتفاقات بچه گانه وکودکانه رو ندارم)

یاد حرف یه دوست افتادم که میگفت گروهی( ....) عکاسی نرین ولی باز گوش ندادم

سعی میکنم نیمه پر لیوان رو ببینم .البته اگه ( به قول ساتیار عزیز ) " کوتوله های دیجیتال زده " اجازه بدن

امروز ظهر هم برای تکمیل گزارش خرید سال نو رفتم بازار و از ماهی فروشها عکاسی کردم که به امید خدا گزارشش رو توی جام جم میبینید .

تا پستی دیگه یا علی مدد