سفری نامعلوم
چند روزه در تدارک رفتن به تهران هستم امروز و امشب هم همش توی این حال وهوا بودم که میخوام اخر هفته برم تهران و توی خیالم برای خودم برنامه های سفر دو روزه رو مرور میکردم وشاد وشنگول و سرخوش (توی این چند وقته انقدر پر انرژی وسرزنده نبودم)به خونه اومدم پشت کامپیوتر نشستم وطبق معمول رادیو رو که روی رادیو پیام تنظیم شده رو روشن کردم در عین حالی که وبلاگ خودمو میدیدم واخبار عکاسی رو مرور میکردم . تصمیم داشتم امشب وبلاگو اپدیت کنم وعکسهای برف دیروز واتفاقات اون رو بنویسم . اس ام اس هم برام میومد و جواب میدادم ( بماند که کی بود) و آخرین پیامی که اومد حسابی منو بهم ریخت به نوعی ویرانم کرد که منجر به سر درد شد . در حالت منگی اون پیام بودم و از پنجره خیابون رو میدیم وبه مردمی نگاه میکردم که از زیر نم نم باران با چه حالی میگذشتن وبه اتفاقات یک ساعت گذشته فکر میکردم که رادیو هم با این حال من همراه شد ومرحوم ناصر عبدلهی شروع به خوندن کرد .
پشت این پنجره ها وقتی بارون میباره
وقتی آهسته غروب . تو خونه پا میذاره
وقتی هر لحظه نسیم . توی باغچه ها میاد
توی خاک گلدونا . بذر حسرت میکاره
وقتی شبنم میشینه . رو غبار جاده ها
وقتی هر خاطره ای تورو یادم میاره
وقتی توی آینه . خودمو گم میکنم
میدونم که لحظه هام . رنگ آبی نداره
تازه احساس میکنم که چشام بارونیه
پشت این پنجره ها داره بارون میباره
تازه احساس میکنم که چشام بارونیه
پشت این پنجره ها داره بارون میباره
یه حال بدی شدم نمیدونم چطور پشت میز کامپیوتر نشستم و اشک تو چشمام حلقه بست......
به خودم گفتم کاش اصلا موبایل درست نشده بود کاش ........کاش ........ وکاشکی های دیگه
روی میز کاغذ پاره های شعر زیاد بود . آخرین نوشته ای از خودم توشون معلوم بود که با اون حس وحال شروع کردم به خوندنش و........
دردت را به نفسهایم می اندازم
دردهایت با دلتنگیهایم جمع می شوند
دردهایت
دردهایم
دلتنگی هایت
دلتنگی هایم
همه و همه هدیه این روزهاست
که در ضیافت چشمان مهربان تو گم می شوند .
سعید کرمی-21 مهر1353 -صحنه-کرمانشاه